رو تخت دراز کشيده بودم، تو حالو هواي خودم بودم. دستم زير تخت برخورد کرد به يه کتاب، برش داشتم شروع کردم به خوندن "من یکجور یقین جسمانی دارم. حس میکنم که لحظههای کاملی در بین نیستند...... " هواي اتاق تاريکتر از اوني بود که بشه به راحتي به مطالعه ادامه داد. دستمو حرکت دادم تا شايد يه چيزي پيدا کنم و باهاش چراغ و روشن کنم. ولي غير از چندتا شيئ سبک چيزي پيدا نکردم. کتابو بستم و سعي کردم بخوابم. تو اون سکوت صداي تق تق ساعت خيلي اذيتم ميکرد. تنها چيزي که دم دستم بود رو پرت کردم سمت ساعت. کتاب و ساعت باهم افتادن کنار پاهام. با زحمت ساعتو برداشتم. باطريشو در اوردم و چشمامو بستم. ولي انگار يه چيزي کم بود. دوباره باطري ساعت و انداختم و گذاشتمش کنار سرم. با صداي تق تقش حال ميکردم...تق...تق...تق...تق...تق...تق
سر جلسه امتحان نشسته بودم، تو حالو هواي خودم بودم. برگه جواب کاملا سفيد جلوي روم ميدرخشيد. برگه سوال رو از زيرش در اوردم و شروع کردم به خوندن. راحتتر از اوني بود که فکر ميکردم. خودکارو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. ج 1)... صداي تق تق خودکار بقل دستي رو مخم بود. بهش خيره شده بودم. با تمام تمرکز دنبال جواب سوال بود. من خيره به خودکار و اون خيره به برگه. نميخواستم تمرکزشو بهم بزنم. صداي مراقب تمرکز جفتمونو بهم زد "آقاي داد سرتون روي برگه خودتون لطفا". ديگه صداي تق تق نميومد مثه اينکه جواب سوالو پيدا کرده بود. دوباره شروع کردم به نوشتن. ج 1)... ولي انگار يه چيزي کم بود. به ساعت نگاه کردم هنوز 50 دقيقه وقت داشتم. برگهها رو گذاشتم زير صندلي و شروع کردم با خودکار تق تق ضربه زدن روي ميز. با صداي تق تقش حال ميکردم...تق...تق...تق...تق...تق...تق
توي دفتر مدير دانشگاه نشسته بودم، تو حالو هواي خودم بودم. با چهارتا ديگه از ارازل و اوباش. مدير داشت برامون با يه لحن کدخدا منشانه ولي آکنده از تهديد صحبت ميکرد "ببينيد بچهها من اينبار با حاج آقا حسني صحبت ميکنم که اين حرکتو ناديده بگيره ولي دفعه بعد خودم شخصا..." مجيد کاملا عصبي با پاهاش تق تق ميکوبيد رو زمين و داشت از کوره در ميرفت. امير آرومش کرد. با تعهد از دفتر اومديم بيرون. کل محيط دانشگاه با گوني و پوسترهاي بسيجميتواند لجنمال شده بود. يه لحظه حس کردم تويه ميدون جنگم و الان از اتاق فرمانده اومدم بيرون. يه عده بسيجي داشتن ته سالن يه پوستر بزرگو با منگنه وصله ميکردن. حاج آقا حسني هم اونجا بود. صداي تق تق منگنه از دور شنيده ميشد. با صداي تق تقش حال ميکردم...تق...تق...تق...تق...تق...تق...





